فقط دو روز دیگه مونده!
بعد از ۴ سال حتمآ خاله ساراشونو (من) از یاد بردن!...
یا شاید چهره من کمی تو ذهنشون مونده باشه اونم به زور عکس!...
این بهترین انتظار زندگی منه!...
حدودآ ۴۸ ساعت دیگه!...
نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
بعد از پشت سر گذاشتن دوران سخت امتحانات ، تصمیم رفتن به کنسرت جذاب سکوت شرق گرفتم.
تحول روحی بزرگ برای من به حسا ب میامد.
اون روز زودتر از روزای دیگه کارو تعطیل کردم تا با خیال راحت حاضر بشم.
ساعت 6.30 طبق قرار اونجا بودم.
ساعت 7 شروع شد.
خیلی خوب پیش رفت و همه راضی بودن.
گروه کنسرت بعد از اجرای قسمت اول به یک استراحت کوتاه رفتن.
اما بعد ازشروع اجرای قست دوم ، برق رفت!.
به این میگن همکاری دولت با تفریحات سالم جوانهای ایران!...
نوشته شده توسط در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت
مگه نمی گن خدا عادله؟!...
پس چرا یک انسان بی آزار معلول به دنیا میاد؟!...
بعضی ها جواب میدن:حتما پدر و مادر ظالم داشته!..اما گناه اون چیه؟!..
پس چرا در افریقا فقر زیاده و خیلی از مردم دارن از گرسنگی میمیرن؟!...
چرا پسر بچه بیگناه پنج ساله باید با قلب سوراخ زندگی کنه؟!...
پس چرا انقدر اختلاف طبقاتی وجود داره؟!...
پس چرا ؟!...
واقعآ خدا عادله؟!!...
نوشته شده توسط در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت
وقتی بچه بودم،عاشق عروسکم بودم.خیلی دوستش داشتم!..
نوجوان بودم،زیاد ورزش می کردم،عاشق ورزش بودم!..
دوسال پیش،بستنی میوه ای منصور و پفک کرانچی دوست داشتم!..
الان از صدای سازم لذت می برم!..
نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت
وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!
خاموش باش.قرنها نالیدن به کجا انجامید؟تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت
باشی!...
نوشته شده توسط در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 2:40 موضوع | لینک ثابت
سه چیز در زندگی وجود دارد که برگشت پذیر نیست:
1)کلامی که گفته شد!...
2)فرصتی که فنا شد!...
نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت
امروز روز آخر امتحاناتم بود.
خیلی خوشحالم چون وقت آزاد بیشتری دارم و می تونم با جدیت سه تارمو ادامه بدم
و کاری کنم که استادم کمتر کلافه بشه و هر چیزرو یکبار بیشتر توضیح نده!
به دوستام بیشتر سر بزنم و از گله وشکایتاشون کم کنم.
سر ساعت پیش مهندس خواجه نصیر برم و غیبت کمتری داشته باشم.
برای تمدید پاسپورتم اقدام کنم تا خیال همه راحت بشه.
تمرین آشپزی داشته باشم تا به همه ثابت کنم یک خانم هستم.
روز تولد دوستانمو فراموش نکنم.
کتاب بار هستی رو تموم کنم.
نوشته شده توسط در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
وقتی انسانها در شرایط نرمال زندگی می کنند واززندگی شان نسبتآ راضی هستند،به خودشان اجازه میدهند
درمورد زندگی دیگران حتی به بدترین شکل قضاوت کنند!
اما احتمال نمیدهند که این قضاوتها ومشکلات برای خودشان هم روزی پیش خواهد آمد .
من اعتقاد دارم جهان آخرتی وجود ندارد وهمه انسانها بازتاب کارهایی که درگذشته انجام داده اند را درهمین
دنیا میبینند!
جالب اینجاست که وقتی مشکلات سر راهشان قرار می گیرد و زندگی شان را مختل می کند،سعی میکنند ان
کسی را که یک زمانی با قضاوت های بیرحمانه ازرده کرده بودند ،محکوم کنند!!
عجب دنیایی شده!!
بعضی از آدمها به راحتی حرفهایی درچند ثانیه می گویند وهیچ وقت فکرنمی کنند چی گفتند و چه تاثیری در
دیگران گذاشته اند و می گذرند و به زندگی شان ادامه می دهند!
و البته بعد از گذشت چندی ،متوجه می شویم که تا چه اندازه این انسانها بدبختند چون همه به ذات پلیدشان پی
برده اند!
کاش کمی فکر می کردند!!!
نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت
وقتی آدم احساس کنه هنوز دوستایی هستند که ارزش دوستی هارو می دونند،می فهمه که خیلی خوشبخته.
دو روزپیش یکی از دوستانم (بابک)که ماهها بود خبری ازش نداشتم ،در 360 پیدا کردم.
بابک هم خوشبختانه دنبال من می گشت.
با هم تلفنی گپ زدیم و قرار شد همدیگرو ببینیم.
امروز با من تماس گرفت.
از خوشحالی نزدیک بود سکته کنم وقتی فهیدم با دوتا از دوستای خوبم(مسعود و اوین،زوج خوشبخت)بود و اونا هم مثل من مشتاق دیدار بودند،یک سال بود که خبری از هم نداشتیم. درنگ نکردم وسریع آماده شدم و خودمو به اونا رسوندم.
اول با اوین و مسعود روبرو شدم ،بعد ازاحوالپرسی گرم به سراغ بابک بهترین دوستم رفتم.
دقیقه ها من و بابک درآغوش هم بودیم و از اینکه همدیگرو پیدا کردیم در پوست خود نمی گنجیدیم.
بابک مثل روزهای اول شیطون و پرجنب و جوش بود که همیشه برای من لذت بخش بود و هست و در هر شرایطی با روحیه شادی که داره باعث میشه که به هیچ چیز فکر نکنم و خوشحال باشم.
اوین متانت همیشگی رو داشت.
مسعود هم مثل همیشه خونگرمی و صمیمی.
اوه فراموش کردم!دختر کوچولوی خوشکل و نازشونو دیدم.یادم میادآخرین باری که دیدمش، فقط دوساعت بود که به دنیا آمده بودوالان حدودآیک سالش شده بود.
کلی صحبت کردیم و از خاطرات گذشته گفتیم که هم لذت بخش بود هم کمی ناراحت کننده!!
شوقی که در من برای دیدار دوباره بود، در تک تک بچه ها به چشم می خورد.
بابک مثل همیشه مست بود و قرار بود که همه با هم برای پیاده روی به بام تهران بریم و متاسفانه من نتونستم برم.
از اینکه دوستانمو پیدا کردم،خیلی خوشحالم.
نوشته شده توسط در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 2:1 موضوع | لینک ثابت
سوم خرداد!
روبروی سفارت...!
تجمع چندین هزار ی مردم!
پیرو جوان و زن ومرد!
اضطراب،اضطراب،اضطراب!
شعاری که شنیده می شد:درد ما درد شماست...!
ضربه باطوم به پای زنی پنجاه ساله!
ناگهان خاموشی و پراکنده شدن آن تجمع!
و دیگر هیچ!!!
چه بود؟!چه شد؟!برای چه؟!
دوباره به راهم ادامه دادم!
و این شعر در ذهنم تداعی شد:
گریه می کردم
بی چشمی برای گریستن ومی رفتم بی جاده ای
تنها بازنده ای ابله هدایتم می کرد
بی گفتگویی در من زندگی کن
باید از تمام زاویه های رنج می گذشتم
و علائمی که خطر مرگ را گسترش می داد
حالا اینجا منظومه ای دیگر است
چرا که تو در من سقوط کردی و من آغاز شدم
از رویداد ساده ای
که سایه های حقیقت را بر من آشکار می کند
با چرخشی به دور خود
نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY